ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 17 روز سن داره

پسمل مامانی و بابایی

جیگر طلای من کیه؟؟؟

امروز یه دستمال برداشتی خونه ی مامان جون و داری گردگیری می کنی، البته این اخلاقو از خیلی کوچیکتر هم که بودی داشتی، اما امروز یه کار جالبی که می کردی این بود که اول محل مورد نظرت و با تف کردن خیس می کردی بعد پاک می کردی... صدام میزنی می گی مامان ندا بیا دستشویی دارم، البته زمانی اینو می گی که پوشکت پر شده... میری سراغ آکواریوم به ماهی سیاهه می گی حموم نرفتی کثیفی... آیفون و برمیداری می گی دایی وحید سوسیس بگیر، بیسکوییت بگیر، بستنی بگیر... از خونمون که میاییم خونه ی مامان جون خوراکیتو نمیخوری می گی با مامان جون می خورم، نگه میداری تو دستت برسی به مامان جون در کنارش بخوری... لباس واسه عروسی پرو می کنم خوشحال می گ...
30 شهريور 1392

بیست و پنج ماهه

تا چشماتو باز میکنی و میبنی روز شده، و البته به محض سیرخواب شدنت، تکونم میدی و میگی مامان ندا بیدار شو خورشید در اومده... کار اشتباهی که انجام میدی و ناراحتی و من و می بینی می گی مامان معذرت میخوام... قصه ها رو تکمیل می کنی و تقریبا میدونی استپ بعدیه قصه چیه... جانماز داری و میای کنارم نماز میخونی... یانگوم و هم به همان اندازه ی اوشین میشناسی... با فرد مقابلم در حال صحبتم در بحثها شرکت می کنی خیلی هوشیارانه... میای ماساژم میدی، قربون دستهای کوچولوت بشم من... حرفی نداری واسه گفتن میگی مثلا چیکار کنیم... یه دیوار خونه ی مامان جون و خط خطی کردی که مچتو گرفتم... با منشی تلفنی صحبت می کنی و ...
15 شهريور 1392
1